کم می آورم ...
چگونه بگویم ! چگونه بگویم، کم می آورم؟!
همه التهاب سینه ام را در نفس پرسوز جاده ای باریک که به آن تلخ آب روستا ختم می شد، کم می آورم...
چگونه بگویم؟! که نگاهم را در تلاطم مستی درخت که سرسپردگی اش را به باد، خیره بودم، کم می آورم...
که دست هایم را به لمس هوس ِ خنک ِ چشمک زدن های بی امان چشمه ای که می خرامد و دلم را به تپش می خواند، کم می آورم...
من عطش را برای چشمان آبی نیلوفر، کم می آورم و گرمای لب هایم را برای چشیدن عسل لب های پروانه....
من آغوشم را کم می آورم برای بستر کوه و پای صنوبر... من خدا را برای سروهای بلند کم می آورم... من خودم را در برابر رنگین کمان، کم می آورم... من، عشق را برای کاج ها کم می آورم... من، بوسه هایم را از شهد کم می آورم وقتی دستم بناگوش شاخه ها را لمس می کند... من، حیرانی را کم می آورم وقتی موج، به هراسم می خواند و باد، به رقصم می کشاند ... من مستی را کم می آورم در خماری نرگس ... شعرهایم، در می مانند در آواز سوسن...
چه بگویم؟ چگونه بگویم؟! رفیق! من خدا را برای سرودن، کم می آورم....
چه بگویم؟ چگونه بگویم؟!
کم می آورم.. طبیعت را ....







